فاطمه طریقت منفرد

فاطمه  طریقت منفرد

مشخصات فردی

: فاطمه طریقت منفرد

: رستوران هانی

: خدمات اجتماعی

: ۱۳۳۱/۶/۱

: تهران

: مقطع دبیرستان

: 26 سالگی

متفاوت بودن و بهترین بودن

شرکت ها و کارخانه های تاسیس شده توسط کارآفرین

خرید کتاب
خانم فاطمه طریقت منفرد پیش از آنکه صاحب رستوران «هانی»، یکی از بزرگ‏ترین رستوران‏های تهران باشد، یک زن است؛ زنی که برای خانواده تلاش می‏کند و این انگیزه که از کودکی در وجود استوار و در عین حال زنانه‏اش جریان داشته نهایتا از او زنی می‏سازد که تنها و با استقامت، خود را محكم و با اراده سوار بر جریان زندگی می‏بیند و درسی ماندگار می‏شود تا در محضر ایشان از ناملایمات زندگی و پشتکارشان بیشتر بدانیم.
*  *  *
من در شهریور ١٣٣١ در خیابان ری تهران و در خانواده‏ای کاملا مذهبی به‌دنیا آمدم و این جزئی از افتخارات زندگی من است. خانواده طریقت خانواده کوچکی نبود. پدرم رستوران‏دار بود. شاید بیشتر رستوران‏دارهای قدیمی او را بشناسند. او در سال ١٣١٧ رستوران «طریقت» را راه‏اندازی کرد. این شغل در خانواده ما نسل به نسل گشته بود. در خانواده مادری من، پدر‌بزرگم تولید صیفی‏جات می‏کرد و بارفروش بود. به یاد دارم مادرم می‏گفت که در آن زمان کشت و تولید خربزه‏های زرد کار ایشان بوده است. من در خانواده پر جمعیتی زندگی می‏کردم؛ سه برادر و پنج خواهر داشتم که البته با ازدواج مجدد پدرم خواهر دیگری هم به جمع ما اضافه شد. دوران کودکی و نوجوانی‏ام زودتر از آنچه تصورش را بكنم تمام شد. همان‏طور که گفتم من در خانواده‏ای مذهبی و متاسفانه متعصب بزرگ شدم؛ خانواده‏ای که حضور زنان در جامعه را شرمندگی بزرگی می‏دانست و من نیز قرباني همین سنت خانوادگي بودم. روحیه‏ای متفاوت با دیگر خواهرانم داشتم که این تفاوت بیش از هر چیز، در نگاه من به تحصیل بود. شاید زیباترین روزهای زندگی من نشستن پشت همان میزهای خَش برداشته و چوبی مدرسه باشد.
کلاس پنجم ابتدایی بودم که پدرم براي اولين ‌بار به‌دلیل بیماری میگرنی که داشتم و به بهانه مرخصی چند روزه پزشک مانع رفتن من به مدرسه شد. صدای پدرم را که تسبیح یاقوتی‏اش را در دستانش می‏گرداند و بلند بلند با دکتر حرف می‏زد کاملا به یاد دارم:
- دخترتون باید چند روزی استراحت کنه.
- چرا چند روز؟ دختر مدرسه رفتنش چیه؟!
دلم سنگین شد، می‏دانستم همان می‏شود که پدرم می‏گوید. همان هم شد و من دیگر به مدرسه نرفتم و ترک تحصیل کردم. بعد از آن، حضور من در خانه با خواستگارهای متعددی که پیاپی به‌دلیل قد بلند و هیکل درشتم می‏آمدند همراه بود. به یاد دارم آخرین خواستگارم به‌دلیل اینکه من فقط تا چهارم ابتدایی درس خوانده بودم و در خانواده‏شان دختران تا دیپلم به تحصیلات ادامه می‏دادند، مرا نپسندید. خانواده خوبی بودند و پدرم از این اتفاق چندان خرسند نبود. همین بهانه خوبی شد که باب به مدرسه رفتنم دوباره باز شود. گویی همه دنیا به زیر پایم می‏گشت و دوباره راه جدیدی برای همه آرزوهایم باز می‏شد؛ آرزوی برتر شدن. من علاقه زیادی به ثروت داشتم ولی به هیچ عنوان دوست نداشتم از پدر و مادرم پول دریافت کنم. به همين دليل از دوران کودکی به فکر این بودم که چطور می‏توانم پولدار شوم. از نگاه کودکانه من ثروت وسیله برتری بود. حس برتری را در نگاه پدرم، وقتی پول‏ها را در میان انگشتانش می‏شمرد و به مادر می‏‏داد احساس می‏کردم. برای همین خیلی دوست داشتم کار کنم و درآمدی داشته باشم. در همان دوران سعی می‏کردم به‌همراه اعضای خانواده و فامیل مثل پسردایی و دخترخاله‏ها تخم طالبی و خربزه را جمع‏آوری و خشک کنم و سپس آنها را در بازارچه «نایب‏السلطنه» که در نزدیکی خانه‏مان بود، بفروشم یا به هر زحمتی بود بلیط بخت آزمایی تهیه می‏کردم و هر هفته با آرزوی برنده شدن گوشم را به بلندگوی رادیو می‏چسباندم.

موفقیت ها:

- معرفی به عنوانن کارآفرین نمونه استان تهران

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (الزامی)
:
ارسال

.