احمد حداد مقدم

احمد حداد مقدم

مشخصات فردی

: احمد حداد مقدم

: شرکت زمزم تهران

: صنعت - تولید

: ۱۳۴۳/۹/۱

: تربت جیدریه

: دکترا

: 28 سالگی

معلم شدن

شرکت ها و کارخانه های تاسیس شده توسط کارآفرین

خرید کتاب
در کنار جاده خاک گرفته روستا منتظر ایستاده و به بی‌انتهایی جاده خیره مانده بود. دنیای کوچکش بزرگ‌تر از روستایی که در آن زندگی می‌کرد نبود. روستایی در طبیعتی کوچک، در گوشه‌ای از کویر. از دور روستا پیدا بود؛ خانه‌هایی کاه گلی و کوچه‌هایی خاک گرفته که در میان باغ‌های آلو و زردآلو محصور شده بودند. 
دوباره به جاده نگاه کرد؛ به انتهایی که سرابی شفاف بر آن نقش بسته بود. آرام کفش‌ها را از پا درآورد و پاهای کوچکش را در میان شن‌های نرم فرو برد. خودش را در میان شن‌ها احساس می‌کرد و سیزده سال زندگی‌اش که روزها را به شام و شام‌ها را به صبح رسانیده و با مردمان آن روستا خندیده و اشک ریخته بود. احساس غریبی بر دل کوچکش چنگ انداخت و خشکی دلش خیس از گوشه چشمانش سرازیر شد. به یاد تنهایی‌هایش با پدر در آن دکان آهنگری افتاد. آن روز پدر مثل همیشه نبود. دستان کار‌کرده و خسته‌اش را بر شانه‌های او تکیه داد، آرام‌تر و مهربان‌تر از همیشه گفت: 
«اگه می‌خوای مرد بزرگی بشی باید بیشتر بدونی. باید از این روستا بری یه جای بزرگ‌تر تا فرصتی برای دونستن پیدا کنی». 
پسرک هنوز نمی‌دانست به‌‌واقع می‌تواند از این روستا و دامان گرم مادر و نگاه پر محبت پدر دل بکند یا نه. به یاد ‌آقای کاظمی، معلمشان که در کنار تخته سیاه ایستاده بود، افتاد. آن روز چوب انار در دست نداشت، نگاهش مهربان‌تر بود و مثل پدر حرف می‌زد:
«دوران ابتدايی هم به پایان رسید». 
آنجا بود که او فهمید بعد از پایان دوره ابتدايی نوبت دوره راهنمايی است؛ چیزی که در آن روستا نبود، درس‌هایی که هیچ‌وقت نامشان را هم نشنیده بود. حرف‌های پدر در گوشش می‌پیچید: « باید از این روستا بری ... ولی ... ». 
با صدای هی‌هی نفس‌هایی از آن طرف جاده، سرش را برگرداند. پیرمردي با چهره‌ای آفتاب سوخته و دستانی دلمه بسته با تیشه‌اش سخت بر دل دشت نهیب می‌زد. استخوان گردنش بالا آمده بود و بی‌درنگ با دستانی امیدوار سختی دشت را می‌شکافت. گویی بوی گل‌های زعفران را بر روی این خاک می‌شنید. 
پسرک نیز از جنس همین مردمان بود؛ مردمانی امیدوار و زحمتکش که هیچ به کیسه‌شان نیامده بود مگر با مشقت و سختی. آرام پاهایش را از میان شن‌ها بیرون کشید. گرمی شن‌ها نرمی پاهایش را به یغما برده بود. سرش را پایین انداخت و خم شد و مشتی از شن‌ریزه‌ها را در میان دستمالی پیچید. نمی‌خواست امروز و اشکی که بر این خاک نشسته است را از یاد ببرد. کفش‌ها را به پا کرد، وقت رفتن بود. صدای نزدیک شدن اتوبوس را می‌شنید. ساکش را به دست گرفت و به جلو گام برداشت. 
*  *  *
انسان‌های بزرگی را می‌بینیم که در پستی و بلندی‌های مشکلات کمر خم نکرده و پیروزمندانه رو به جلو حرکت می‌کنند و می‌دانند که خواستن اولین گام برای رسیدن به اهداف است. انسان‌های خلاق و نوگرایی که از ودیعه‌ای که خداوند در روح بزرگشان نهاده به‌درستی استفاده نموده و شاکر داشته‌های خود هستند. احمد حداد مقدم نیز از آن دسته انسان‌های بزرگی است که ساعی و پویا، نقش خود را به‌عنوان کارآفرینی برتر در کشور به ‌نوعی نیکو ایفا کرده و با ایمان به فعالیت‌ها و تلاش‌های خویش و با ایده‌های نو و سازنده توانسته است نام کشورمان را با تلاش و پشتکار بلند‌آوازه نماید. 
*  *  *
آذر‌ ماه سال 1343 در یکی از روستاهای دور افتاده و بی‌نشان کویری به نام بوس(‌بورس‌) از توابع شهرستان تربت حیدریه به‏دنیا آمدم. پدرم آهنگری ساده و مادرم نیز سیده‌ای خانه‌دار بود. دومین فرزند باقی‌مانده خانواده بودم. بعد از من یک برادر و یک خواهر نیز زنده مانده بودند. شرایطی که به‌علت دوری از شهر و نبود دکتر وجود داشت باعث می‌شد فرزندی که در خانواده‌اي متولد می‌شد به‌دلیل بیماری‌های مختلف زنده نماند. 
لیست موفقیت‌ها
- واحد تولیدی نمونه کشور در سال 1383
- واحد تولیدی نمونه کشور (کیفیت - دریافت تندیس تلاشگر ملی) در سال 1383
- معرفی به‌عنوان صد برند برتر کشور در سال 1383
- واحد نمونه در تحقیق و توسعه (محصول نمونه) در سال 1383
- صادرکننده نمونه کشور در سال 1384
- معرفی به‌عنوان واحد نمونه استاندارد در پنجمین نمایشگاه تخصصی کیفیت و استاندارد
- واحد تولیدی نمونه در جشنواره تولید ملی در سال 1384
- صادرکننده نمونه کشور در سال 1385
- کارآفرین نمونه کشور در سال 1385
- معرفی به عنوان مدیر نمونه تحقیق و توسعه در سال 1388
- دریافت جایزه ملی کیفیت در سال 1389
  و ...
  1. محمد حسین شبانی گفته:
    ۱۳۹۲/۴/۸ 4:42 PM

    برای جنابعالی ارزوی موفقیت بیشتری دارم هم ولایتی قبلی

  2. مقدم گفته:
    ۱۳۹۲/۵/۱ 5:45 PM

    با آرزوی موفقیت برای این عزیز دوست داشتنی و آفرین به همت والای این بزرگوار

  3. مقدم گفته:
    ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ 2:00 PM

    در قسمت زندگی نامه محل ذکر شده روستای بُرس صحیح می باشد (ب با ضمه)

  4. سید محمود نیک بخت گفته:
    ۱۳۹۲/۱۲/۴ 9:08 PM

    گـــــاهی اوقات یــــاد بعضی ها ناخودآگاه لبخنـــــدی روی لبانت مینشاند، چقدر زیباست این لبخندهــــا و چــــه دوست داشتنی اند این بعضی هــــا...

  5. نیک بخت گفته:
    ۱۳۹۳/۳/۲۰ 12:21 PM

    با سلام و احترام- اکنون خوشحالم و به خود میبالم که چون تویی را در کنارم دارم . به من آموختی که تغییر باعث پیشرفت و ترقی است.اکنون در این مرحله شروع یک تغییر برای حضرت عالی آرزوی موفقیت و کامیابی دارم ، به قول خودتان مثل پرتقال نارنجی باشید .با آرزوی سلامتی و تندرستی برای حضرتعالی و خانواده محترمتان.

  6. دوست گفته:
    ۱۳۹۳/۳/۲۵ 4:19 PM

    قشنگ بود

  7. امین زمانی گفته:
    ۱۳۹۳/۱۰/۲۸ 10:38 PM

    یه دووووووووووووونه ایی. همین

  8. کاظم رادفر گفته:
    ۱۳۹۳/۱۱/۲۷ 7:43 AM

    حضور بزرگ مردانی همچون حضرتعالی ، افتخاری است بس بزرگ برای همگی ما زمزمی ها . کاظم رادفر ( شرکت زمزم آبادان )

  9. عصمت حداد مقدم گفته:
    ۱۳۹۴/۱/۱۵ 1:27 AM

    خیلی دوست دارم

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (الزامی)
:
ارسال

.