محمد مهدی مظلومیان

محمد مهدی مظلومیان

مشخصات فردی

: محمد مهدی مظلومیان

: شرکت ابزار مهدی

: صنعت - تولید

: ۱۳۲۲/۴/۱

: دامغان

: لیسانس

: 24 سالگی

تاجر

شرکت ها و کارخانه های تاسیس شده توسط کارآفرین

خرید کتاب
اولین‏بار اسم تاجر را از زبان زنی فالگیر شنیدم؛ وقتی که همپای بچه‏های کوچه مشغول بازی بودم. به تنها چیزی که فکر می‏کردم بازی با دوستانم بود که مرا شاد می‏کرد. از میان بچه‏ها نگاهی به من انداخت و گفت که روزی تاجر بزرگی خواهم شد و در روز عروسی‌ام هفت شهر چراغانی و آیینه‏بندان می‏شود. خیره نگاهش کردم، زیاد معنی حرف‏هایش را نمی‏فهمیدم. آن موقع تازه شش سالم شده بود. حس کنجکاوی در من آن‏قدر زیاد بود که خودم را با‌عجله به مادر رساندم و معناي كلمه تاجر را از او پرسيدم. مادر نگاهی مهربان به من انداخت و دستش را به نرمي بر سرم کشید. پدرم املاکی در روستایمان «حجاجی» و شهر دامغان داشت و به كار خريد و فروش مشغول بود. این را آن روز از زبان مادر شنیدم، وقتی که خواست تاجر را برایم معنا کند. آن روز فهمیدم که پدرم علاوه بر مزرعه پسته، دستی هم در کار تجارت دارد و رفاهی که در خانه داشتیم حاصل زحمات او بود. از آن روز اسم تاجر همیشه در ذهنم باقی ماند.
همیشه بزرگترها این سوال را از بچه‏ها می‏پرسند: «بزرگ که شدی می‏خوای چیکاره بشی؟». هر وقت این سوال از من پرسيده می‏شد شادی خاصي دلم را پر می‏کرد و می‏گفتم: «می‏خوام تاجر بشم». من خواستم که این رویای کودکانه‏ام رنگی از واقعیت به خود بگیرد. حرف آن فالگیر هرچه که بود انگیزه کودکانه‏ام را به مرور عمق می‏بخشید. به فال و فالگيري چندان اعتقادي ندارم اما باور دارم كه گاهی عزیز داشتن انگیزه و هدف، انسان را به اوجی که از زندگی می‏خواهد می‏رساند. امروز كه به کارخانه تولیدی ابزارمهدی در زادگاهم چشم می‏دوزم، چیزی که خوشحالم می‏کند این است که هموطنانم در آنجا روزی حلالشان را کسب می‏کنند. یاد کودکی‌ام می‏افتم. یاد همان رویایی که خودم خواستم که به واقعیت برسد.
*  *  *
دهم تیرماه سال 1322 هجری شمسی بود که خداوند خواست پنجمین فرزند خانواده ما به‌دنیا چشم بگشاید و امکان زندگی را پیدا کند. اسمم را محمدمهدی گذاشتند. چهار برادر و یک خواهر بودیم. زندگی‌مان در روستای حجاجی از توابع شهر دامغان می‏گذشت. تحصیلات دبستان را در حجاجی تمام کردم. بیشترین خاطره‏ام از بازي‌هاي كودكي است. مدرسه رفتن را هم به‌خاطر بازی، خیلی دوست داشتم. اوضاع درسی‌ام در حد متوسط بود. آقای ذوالفقاری را از میان معلم‏هایم خوب به یاد دارم، تنبیه‏اش همیشه کتک بود اما من هرگز از او کتک نخوردم. شاید نام خیلی از آموزگارانم را به‌خاطر نیاورم ولی چهره‏هایشان را هنوز به یاد دارم. تفریحم بیشتر بازي‌هاي دسته جمعی با بچه‏های روستا بود. 
یکی از بازی‏های ما «توپ مره» نام داشت كه به نوعی همان بازی چوگان بود. اگر در جمع هم‌سن و سال‏های خودم بودم معمولا من به‌عنوان سرگروه انتخاب می‏شدم. گاهی هم به شنا می‏رفتم. یادم نمی‏آید تا سال نهم جز کتاب درسی کتاب دیگری را خوانده باشم. آن زمان مثل الان نبود که کتاب‏های غیر‏درسی خوبی در دسترس باشد. اولین کتاب غیر‏درسی که توانستم بخوانم یک رمان بود.
برای ادامه تحصیلات همراه دو برادر بزرگترم راهی شهر دامغان شدم. روستایمان در بیست کیلومتری این شهر قرار داشت. تا کلاس هشتم را در دبیرستان «فردوس» درس خواندم. شرایط برای ادامه تحصیل مهیا بود و پدر هم حامی ما در این زمینه بود. این‌بار از حجاجی فرسنگ‏ها دورتر شدیم. من و برادرهايم به تهران آمدیم و در یک آپارتمان کوچک ساکن شدیم. تربيت ما طوری نبود که بخواهیم از اندک رفاهی که خانواده برایمان فراهم می‏کرد سوء استفاده كرده و روزهایمان را به بطالت و خوشگذرانی بگذرانیم. به‌خاطر دارم تا کلاس ششم چیزی به‌عنوان پول توجیبی نداشتم. هر چند وقت یک‏بار که پولی می‏گرفتم همراه بچه‏ها شکلات و خوراکی می‏خریدیم و این تفریحی برای من می‏شد.

لیست موفقیت‌ها
- واحد صنعتی نمونه در سال 1381 از طرف سازمان صنایع و معادن (خانه صنعت و معدن). 
- اخذ رتبه (A) از طرف شرکت طراحی مهندسی و تامین قطعات خودرو داخلی (ساپکو).
- اخذ گواهينامه 9001 - 2000 ISO
- اخذ رتبه (B) در زمینه تولید انواع ابزارآلات صنعتی و دستی از طرف شرکت گروه بهمن
- معرفی به‌عنوان کارآفرین برتر از سوی مرکز کارآفرینی دانشگاه امیرکبیر
  1. مظلوميان گفته:
    ۱۳۹۴/۴/۱۲ 3:12 PM

    سلام!

دیدگاه خود را بنویسید

: (الزامی)
: (الزامی)
:
ارسال

.